سادهزيستى
زندگى ساده على (عليه السلام)
على در خانه گلين در مقابل كاخ سبز شام قد علم مىكند. على با سفره گرده نان و نمكش در برابر سفرههاى رنگين شام ارزش مىآفريند و على با دو جامه خشن و كفش وصله دارش كه آن قدر به آن وصله زد كه «خاصف النعل» لقب گرفت، در برابر لباسهاى رنگارنگ فاخر و تقليدى از روم كه مقامهاى شام به آن مبتلا بودند ارزش پديدار مىسازد. زندگى شخصى على(ع) سراسر فرياد عليه كاخ نشينان دنيا و ستم پيشگانى كه جز ارضاى غرايز خويش به چيز ديگر نمىانديشند، مىباشد.
على(ع) همانند بردگان غذا مىخورد و مىنشست. وى دو جامع خريد، غلام خود را مخير كرد بهترين آن دو را برگزيند. آجر و خشتى براى تهيه مسكن خويش روى هم ننهاد. به مردم نان گندم و گوشت مىخوراند و خود نان جو و نمك تناول مىنمود. لباسهاى خشن و ساده مىپوشيد .![[1]بحار، ج 41 ص 102 و 131 و 147 و 148 و .154...](http://imamalinet.net/Iview/Per/images/Ghadir/bal4.gif)
در دوران پنج سال حكومت حتى يك وجب زمين براى خود اختصاص نداد: و لا حزت من ارضها شبرا
و اين درحالى است كه حكومتداران در اين فرصتها قطايا و ذخاير فراوان به خود اختصاص مىدهند! على خود را در سطح مردم عمومى و بلكه ضعيفترين مردم جامعه قرار مىداد: أقنع من نفسى بان يقال هذا امير المؤمنين ولا أشاركهم فى مكاره الدهر او اكون اسوة لهم فى جشوبة العيش. «چگونه من راضى مىشوم كه به من بگويند اميرمؤمنان است و با مؤمنان و مردم شريك دشوارىهاى آنان نباشم و يا الگوى در تنگناهاى زندگى آنان نباشم!» ان امامكم قد اكتفى من دنياه بطمريه و من طعمه بقرصيه. «امام و راهبر شما از دنيايش به دو جامه كهنه و دو گرده نان اكتفا نموده است».
اين كه على در اين سخن خود را امام و زندگى ساده خود را معرفى مىنمايد، به خاطر اين است كه رهبر و امام بايد اين گونه باشد. و امام براى الگوگيرى ديگران گوشزد مىنمايد .
على انبان بدوش شبانه به در خانه يتيمان مراجعه مىنمود، زندگى آنان را تأمين نموده و با آنان هم سخن مىشد. كدام رهبرى در كجاى دنيا اين ارزشها را آفريده است ؟! اين زندگى فردى است كه صرف نظر از اين كه بيتالمال مسلمانان در اختيار وى است از اموال شخصى خويش هزار بنده آزاد كرد و شكمهاى فروانى را سير؛ و برهنگان فراوان را پوشاند .
امام على الگوى زندگى ص 137
حبيب الله احمدى
انديشههاى اجتماعى
عدالت اجتماعى
نهج البلاغه و مساله حكومت
از جمله مسائلى كه در نهج البلاغه فراوان درباره آنها بحثشده است،مسائل مربوط به حكومت و عدالت است.
هر كسى كه يك دوره نهج البلاغه را مطالعه كند،مىبيند على عليه السلام در باره حكومت و دالتحساسيتخاصى دارد،اهميت و ارزش فراوانى براى آنها قائل است.قطعا براى كسانى كه با اسلام آشنايى ندارند و بر عكس با تعليمات ساير اديان جهانى آشنا مىباشند،باعث تعجب است كه چرا يك پيشواى دينى اينقدر به اين گونه مسائل مىپردازد!مگر اينها مربوط به دنيا و زندگى دنيا نيست؟آخر يك پيشواى دينى را با دنيا و زندگى و مسائل اجتماعى چه كار؟!
و بر عكس،كسى كه با تعليمات اسلامى آشناست و سوابق على عليه السلام را مىداند كه در دامان مقدس پيغمبر مكرم اسلام پرورش يافته است،پيغمبر او را در كودكى از پدرش گرفته،در خانه خود و روى دامان خود بزرگ كرده است و با تعليم و
----------------------------------------------
صفحه52
تربيت مخصوص خود او را پرورش داده،رموز اسلام را به او آموخته،اصول و فروع اسلام را در جان او ريخته است،دچار هيچ گونه تعجبى نمىشود بلكه براى او اگر جز اين بود جاى تعجب بود.
مگر قرآن كريم نمىفرمايد: لقد ارسلنا رسلنا بالبينات و انزلنا معهم الكتاب و الميزان ليقوم الناس بالقسط. ![[1]حديد/25....](http://imamalinet.net/Iview/Per/images/Ghadir/bal4.gif)
سوگند كه ما پيامبران خويش را با دلايل روشن فرستاديم و با آنان كتاب و ترازو فرود آورديم كه ميان مردم به عدالت قيام كنند.
در اين آيه كريمه برقرارى عدالتبه عنوان هدف بعثت همه انبياء معرفى شده است.مقام قداست عدالت تا آنجا كه بالا رفته كه پيامبران الهى به خاطر آن مبعوث شدهاند.عليهذا چگونه ممكن است كسى مانند على كه شارح و مفسر قرآن و توضيح دهنده اصول و فروع اسلام است،در باره اين مساله سكوت كند و يا در درجه كمترى از اهميت آن را قرار دهد؟
آنان كه در تعليمات خود توجهى به اين مسائل ندارند و يا خيال مىكنند اين مسائل در حاشيه است و تنها مسائلى از قبيل طهارت و نجاست در متن دين است،لازم است در افكار و عقايد خود تجديد نظر نمايند.
ارزش و اعتبار
اولين مسالهاى كه بايد بحثشود همين است كه ارزش و اهميت اين مسائل از نظر نهج البلاغه در چه درجه است،بلكه اساسا اسلام چه اهميتى به مسائل مربوط به حكومت و عدالت مىدهد؟بحث مفصل از حدود اين مقالات خارج است اما اشاره به آنها لازم است.
قرآن كريم آنجا كه رسول اكرم را فرمان مىدهد كه خلافت و ولايت و زعامت على عليه السلام را بعد از خودش به مردم ابلاغ كند،مىفرمايد:
يا ايها الرسول بلغ ما انزل اليك من ربك و ان لم تفعل فما بلغت رسالته. ![[2]مائده/67....](http://imamalinet.net/Iview/Per/images/Ghadir/bal4.gif)
اى فرستاده!اين فرمان را كه از ناحيه پروردگارت فرود آمده به مردم برسان،اگر نكنى رسالت الهى را ابلاغ نكردهاى.
به كدام موضوع اسلامى اين اندازه اهميت داده شده است؟كدام موضوع ديگر است كه ابلاغ نكردن آن با عدم ابلاغ رسالت مساوى باشد؟
در جريان جنگ احد كه مسلمين شكستخوردند و خبر كشته شدن پيغمبر اكرم پخش شد و گروهى از مسلمين پشتبه جبهه كرده فرار كردند،قرآن كريم چنين مىفرمايد:
و ما محمد الا رسول قد خلت من قبله الرسل افان مات او قتل انقلبتم على اعقابكم. ![[3]آل عمران/144....](http://imamalinet.net/Iview/Per/images/Ghadir/bal4.gif)
محمد جز پيامبرى كه پيش از او نيز پيامبرانى آمدهاند نيست.آيا اگر او بميرد و يا در جنگ كشته شود شما فرار مىكنيد و ديگر كار از كار گذشته است؟!
حضرت استاد علامه طباطبايى(روحى فداه)در مقاله«ولايت و حكومت»از اين آيه چنين استنباط فرمودهاند كه كشته شدن پيغمبر اكرم در جنگ نبايد هيچ گونه وقفهاى در كار شما ايجاد كند،شما فورا بايد تحت لواى آن كس كه پس از پيغمبر زعيم شماستبه كار خود ادامه دهيد.به عبارت ديگر، فرضا پيغمبر كشته شود يا بميرد،نظام اجتماعى و جنگى مسلمين نبايد از هم بپاشد.
در حديث است كه پيغمبر اكرم فرمود:اگر سه نفر(حد اقل)همسفر شديد،حتما يكى از سه نفر را امير و رئيس خود قرار دهيد.از اينجا مىتوان فهميد كه از نظر رسول اكرم هرج و مرج و فقدان يك قوه حاكم بر اجتماع كه منشا حل اختلافات و پيوند دهنده افراد اجتماع با يكديگر باشد،چه اندازه زيانآور است.
----------------------------------------------
صفحه53
مسائل مربوط به حكومت و عدالت كه در نهج البلاغه مطرح شده است فراوان است و ما به حول و قوه الهى برخى از آنها را طرح مىكنيم.
اولين مساله كه لازم استبحثشود ارزش و لزوم حكومت است.على عليه السلام مكرر لزوم يك حكومت مقتدر را تصريح كرده است و با فكر خوارج-كه در آغاز امر مدعى بودند با وجود قرآن از حكومتبىنيازيم-مبارزه كرده است.خوارج-همچنانكه مىدانيم-شعارشان«لا حكم الا لله»بود.اين شعار از قرآن مجيد اقتباس شده است و مفادش اين است كه فرمان(قانون)تنها از ناحيه خداوند و يا از ناحيه كسانى كه خداوند به آنان اجازه قانونگذارى داده استبايد وضع شود.ولى خوارج اين جمله را در ابتدا طور ديگر تعبير مىكردند و به تعبير امير المؤمنين از اين كلمه حق معنى باطلى را در نظر مىگرفتند.حاصل تعبير آنها اين بود كه بشر حق حكومت ندارد،حكومت منحصرا از آن خداست.
على مىفرمايد:بلى،من هم مىگويم:«لا حكم الا لله»اما به اين معنى كه اختيار وضع قانون با خداست، لكن اينها مىگويند حكومت و زعامت هم با خداست،و اين معقول نيست.قانون خدا بايستبه وسيله افراد بشر اجرا شود.مردم را از فرمانروايى«نيك»يا«بد»
چارهاى نيست.در پرتو حكومت و در سايه حكومت است كه مؤمن براى خدا كار مىكند و كافر بهره دنياى خود را مىبرد و كارها به پايان خود مىرسد.به وسيله حكومت است كه مالياتها جمعآورى،و با دشمن نبرد،و راهها امن،و حق ضعيف از قوى باز ستانده مىشود،تا آن وقتى كه نيكان راحت گردند و از شر بدان راحتى به دست آيد. ![[2]نهج البلاغه،خطبه 40....](http://imamalinet.net/Iview/Per/images/Ghadir/bal4.gif)
على عليه السلام مانند هر مرد الهى و رجل ربانى ديگر،حكومت و زعامت را به عنوان يك پست و مقام دنيوى كه اشباع كننده حس جاه طلبى بشر است و به عنوان هدف و ايده آل زندگى،سخت تحقير مىكند و آن را پشيزى نمىشمارد،آن را مانند ساير مظاهر مادى دنيا از استخوان خوكى كه در دست انسان خوره دارى باشد بىمقدارتر مىشمارد،اما همين حكومت و زعامت را در مسير اصلى و واقعىاش يعنى به عنوان وسيلهاى براى اجراى عدالت و احقاق حق و خدمتبه اجتماع،فوق العاده مقدس مىشمارد و مانع دستيافتن حريف و رقيب فرصت طلب و استفاده جو مىگردد،از شمشير زدن براى حفظ و نگهدارىاش از دستبرد چپاولگران دريغ نمىورزد.
ابن عباس در دوران خلافت على عليه السلام بر آن حضرت وارد شد در حالى كه با دستخودش كفش كهنه خويش را پينه مىزد.از ابن عباس پرسيد:قيمت اين كفش چقدر است؟ابن عباس گفت:هيچ.امام فرمود:ارزش همين كفش كهنه در نظر من از حكومت و امارت بر شما بيشتر است،مگر آنكه به وسيله آن عدالتى را اجرا كنم،حقى را به ذى حقى برسانم،يا باطلى را از ميان بردارم. ![[3]نهج البلاغه،خطبه33....](http://imamalinet.net/Iview/Per/images/Ghadir/bal4.gif)
در خطبه207 بحثى كلى در مورد حقوق مىكند و مىفرمايد:حقوق همواره طرفينى است.مىفرمايد: از جمله حقوق الهى حقوقى است كه براى مردم بر مردم قرار داده است،آنها را چنان وضع كرده كه هر حقى در برابر حقى ديگر قرار مىگيرد،هر حقى به نفع يك فرد و يا يك جمعيت موجب حقى ديگر است كه آنها را متعهد مىكند،هر حقى آنگاه الزامآور مىگردد كه ديگرى هم وظيفه خود را در مورد حقوقى كه بر عهده دارد انجام دهد.
پس از آن چنين به سخن ادامه مىدهد:
و اعظم ما افترض سبحانه من تلك الحقوق حق الوالى على الرعية و حق الرعية على الوالى،فريضة فرضها الله سبحانه لكل على كل،فجعلها نظاما لالفتهم و عزا لدينهم،فليست تصلح الرعية الا بصلاح الولاة و لا تصلح الولاة الا باستقامة الرعية،فاذا ادت الرعية الى الوالى حقه و ادى الوالى الى الرعية حقها عز الحق بينهم و قامت مناهج الدين و اعتدلت معالم العدل و جرت على اذلالها السنن فصلح بذلك الزمان و طمع فى بقاء الدولة و يئست مطامع الاعداء...
بزرگترين اين حقوق متقابل،حق حكومتبر مردم و حق مردم بر حكومت است.فريضه الهى است كه براى همه بر همه حقوقى مقرر فرموده،اين حقوق را مايه انتظام روابط مردم و عزت دين آنان قرار داده است.مردم هرگز روى صلاح و شايستگى نخواهند ديد مگر حكومتشان صالح باشد و حكومتها هرگز به صلاح نخواهند آمد مگر توده ملت استوار و با استقامتشوند.هر گاه توده ملتبه حقوق حكومت وفادار باشند و حكومتحقوق مردم را ادا كند،آن وقت است كه«حق»در اجتماع محترم و حاكم خواهد شد،آن وقت است كه اركان دين بپا خواهد خاست،آن وقت است كه نشانهها و علائم عدل بدون هيچ گونه انحرافى ظاهر
----------------------------------------------
صفحه54
خواهد شد،و آن وقت است كه سنتها در مجراى خود قرار خواهد گرفت و محيط و زمانه محبوب و دوست داشتنى مىشود و دشمن از طمع بستن به چنين اجتماع محكم و استوارى مايوس خواهد شد.
ارزش عدالت
تعليمات مقدس اسلام اولين تاثيرى كه گذاشت روى انديشهها و تفكرات گروندگان بود،نه تنها تعليمات جديدى در زمينه جهان و انسان و اجتماع آورد بلكه طرز تفكر و نحوه انديشيدنها را عوض كرد.اهميت اين قسمت كمتر از اهميت قسمت اول نيست.
هر معلمى معلومات تازهاى به شاگردان خود مىدهد و هر مكتبى اطلاعات جديدى در اختيار پيروان خود مىگذارد،اما تنها برخى از معلمان و برخى از مكتبهاست كه منطق جديدى به شاگردان و پيروان خود مىدهند و طرز تفكر آنان را تغيير داده،نحوه انديشيدنشان را دگرگون مىسازند.
اين مطلب نيازمند توضيح است.چگونه است كه منطقها عوض مىشود،طرز تفكر و نحوه انديشيدنها دگرگون مىگردد؟
انسان،چه در مسائل علمى و چه در مسائل اجتماعى،از آن جهت كه يك موجود متفكر است استدلال مىكند و در استدلالهاى خود خواه ناخواه بر برخى اصول و مبادى تكيه مىنمايد و با تكيه به همان اصول و مبادى است كه استنتاج مىنمايد و قضاوت مىكند.
تفاوت منطقها و طرز تفكرها در همان اصول و مبادى اولى است كه در استدلالها و استنتاجها به كار مىرود،در اين است كه چه نوع اصول و مباديى نقطه اتكا و پايه استدلال و استنتاج قرار گرفته باشد. اينجاست كه تفكرات و استنتاجات متفاوت مىگردد.
در مسائل علمى تقريبا طرز تفكرها در هر زمانى ميان آشنايان با روح علمى زمان يكسان است.اگر اختلافى هست،ميان تفكرات عصرهاى مختلف است.ولى در مسائل اجتماعى حتى مردمان همزمان نيز همسان و همشكل نيستند،و اين خود رازى دارد كه اكنون مجال بحث در آن نيست.
بشر در برخورد با مسائل اجتماعى و اخلاقى خواه ناخواه به نوعى ارزيابى مىپردازد،در ارزيابى خود براى آن مسائل درجات و مراتب يعنى ارزشهاى مختلف قائل مىشود و بر اساس همين درجه بندىها و طبقهبندىهاست كه نوع اصول و مباديى كه به كار مىبرد،با آنچه ديگرى ارزيابى مىكند متفاوت مىشود و در نتيجه طرز تفكرها مختلف مىگردد.
مثلا عفاف،خصوصا براى زن،يك مساله اجتماعى است.آيا همه مردم در ارزيابى خود درباره اين موضوع يك نوع فكر مىكنند؟البته نه،بىنهايت اختلاف است،برخى از مردم ارزش اين موضوع را به حد صفر رساندهاند،پس اين موضوع در انديشه و تفكرات آنان هيچ نقش مؤثرى ندارد،و بعضى بىنهايت ارزش قائلند و با نفى اين ارزش براى حيات و زندگى ارزش قائل نيستند.
اسلام كه طرز تفكرها را عوض كرد به اين معنى است كه ارزشها را بالا و پايين آورد،ارزشهايى كه در حد صفر بود(مانند تقوا)در درجه اعلى قرار داد و بهاى فوق العاده سنگين براى آنها تعيين كرد،و ارزشهاى خيلى بالا از قبيل خون و نژاد و غير آن را پايين آورده تا سر حد صفر رساند.
عدالتيكى از مسائلى است كه به وسيله اسلام حيات و زندگى را از سر گرفت و ارزش فوق العاده يافت. اسلام به عدالت،تنها توصيه نكرد و يا تنها به اجراى آن قناعت نكرد بلكه عمده اين است كه ارزش آن را بالا برد.بهتر است اين مطلب را از زبان على عليه السلام در نهج البلاغه بشنويم.
فرد باهوش و نكته سنجى از امير المؤمنين على عليه السلام سؤال مىكند:
العدل افضل ام الجود؟
آيا عدالتشريفتر و بالاتر استيا بخشندگى؟
مورد سؤال دو خصيصه انسانى است.بشر همواره از ستم گريزان بوده است و همواره احسان و نيكى ديگرى را كه بدون چشمداشت پاداش انجام مىداده،مورد تحسين و ستايش قرار داده است. پاسخ پرسش بالا خيلى آسان به نظر مىرسد:جود و بخشندگى از عدالتبالاتر است،زيرا عدالت رعايتحقوق ديگران و تجاوز نكردن به حدود و حقوق آنهاست،اما جود اين است
صفحه55
كه آدمى با دستخود حقوق مسلم خود را نثار غير مىكند.آن كه عدالت مىكند به حقوق ديگران تجاوز نمىكند و يا حافظ حقوق ديگران است از تجاوز و متجاوزان،و اما آن كه جود مىكند فداكارى مىنمايد و حق مسلم خود را به ديگرى تفويض مىكند،پس جود بالاتر است.
واقعا هم اگر تنها با معيارهاى اخلاقى و فردى بسنجيم،مطلب از اين قرار است،يعنى جود بيش از عدالت معرف و نشانه كمال نفس ورقاء روح انسان است،اما...
ولى على عليه السلام بر عكس نظر بالا جواب مىدهد.على عليه السلام به دو دليل مىگويد عدل از جود بالاتر است،يكى اينكه:
العدل يضع الامور مواضعها و الجود يخرجها من جهتها.
عدل جريانها را در مجراى طبيعى خود قرار مىدهد،اما جود جريانها را از مجراى طبيعى خود خارج مىسازد.
زيرا مفهوم عدالت اين است كه استحقاقهاى طبيعى و واقعى در نظر گرفته شود و به هر كس مطابق آنچه به حسب كار و استعداد لياقت دارد داده شود،اجتماع حكم ماشينى را پيدا مىكند كه هر جزء آن در جاى خودش قرار گرفته است.و اما جود درست است كه از نظر شخص جود كننده-كه ما يملك مشروع خويش را به ديگرى مىبخشد-فوق العاده با ارزش است،اما بايد توجه داشت كه يك جريان غير طبيعى است،مانند بدنى است كه عضوى از آن بدن بيمار است و ساير اعضا موقتا براى اينكه آن عضو را نجات دهند فعاليتخويش را متوجه اصلاح وضع او مىكنند.از نظر اجتماعى،چه بهتر كه اجتماع چنين اعضاى بيمارى را نداشته باشد تا توجه اعضاى اجتماع به جاى اينكه به طرف اصلاح و كمك به يك عضو خاص معطوف شود،به سوى تكامل عمومى اجتماع معطوف گردد.
ديگر اينكه:
العدل سائس عام و الجود عارض خاص.
عدالت قانونى است عام،و مدير و مدبرى است كلى و شامل كه همه اجتماع را در بر مىگيرد،و بزرگراهى است كه همه بايد از آن بروند.اما جود و بخشش يك حالت استثنائى و غير كلى است كه نمىشود رويش حساب كرد.
اساسا جود اگر جنبه قانونى و عمومى پيدا كند و كليتيابد،ديگر جود نيست.على عليه السلام آنگاه نتيجه گرفت:
فالعدل اشرفهما و افضلهما. ![[1]نهج البلاغه،حكمت429....](http://imamalinet.net/Iview/Per/images/Ghadir/bal4.gif)
پس از ميان عدالت وجود،آن كه اشرف و افضل است عدالت است.
اين گونه تفكر درباره انسان و مسائل انسانى،نوعى خاص از انديشه استبر اساس ارزيابى خاصى.ريشه اين ارزيابى اهميت و اصالت اجتماع است.ريشه اين ارزيابى اين است كه اصول و مبادى اجتماعى بر اصول و مبادى اخلاقى تقدم دارد،آن يكى اصل است و اين يكى فرع،آن يكى تنه است و اين يكى شاخه، آن يكى ركن است و اين يكى زينت و زيور.
از نظر على عليه السلام آن اصلى كه مىتواند تعادل اجتماع را حفظ كند و همه را راضى نگه دارد،به پيكر اجتماع سلامت و به روح اجتماع آرامش بدهد عدالت است.ظلم و جور و تبعيض قادر نيستحتى روح خود ستمگر و روح آن كسى كه به نفع او ستمگرى مىشود،راضى و آرام نگه دارد تا چه رسد به ستمديدگان و پايمال شدگان.عدالتبزرگراهى است عمومى كه همه را مىتواند در خود بگنجاند و بدون مشكلى عبور دهد،اما ظلم و جور كوره راهى است كه حتى فرد ستمگر را به مقصد نمىرساند.
مىدانيم كه عثمان بن عفان قسمتى از اموال عمومى مسلمين را در دوره خلافتش تيول خويشاوندان و نزديكانش قرار داد.بعد از عثمان،على عليه السلام زمام امور را به دست گرفت.از آن حضرت خواستند كه عطف به ما سبق نكند و كارى به گذشته نداشته باشد،كوشش خود را محدود كند به حوادثى كه از اين به بعد در زمان خلافتخودش پيش مىآيد،اما او جواب مىداد كه:
الحق القديم لا يبطله شىء.
----------------------------------------------
صفحه56
حق كهن به هيچ وجه باطل نمىشود.
فرمود به خدا قسم اگر با آن اموال براى خود زن گرفته باشند و يا كنيزكان خريده باشند،باز هم آن را به بيت المال بر مىگردانم.
فان فى العدل سعة و من ضاق عليه العدل فالجور عليه اضيق. ![[1]از خطبه 15 نهج البلاغه....](http://imamalinet.net/Iview/Per/images/Ghadir/bal4.gif)
همانا در عدالت گنجايش خاصى است،عدالت مىتواند همه را در بر گيرد و در خود جاى دهد،و آن كس كه بيمار است اندامش آماس كرده در عدالت نمىگنجد،بايد بداند كه جايگاه ظلم و جور تنگتر است.
يعنى عدالت چيزى است كه مىتوان به آن به عنوان يك مرز ايمان داشت و به حدود آن راضى و قانع بود،اما اگر اين مرز شكسته و اين ايمان گرفته شود و پاى بشر به آن طرف مرز برسد ديگر حدى براى خود نمىشناسد،به هر حدى كه برسد به مقتضاى طبيعت و شهوت سيرى ناپذير خود تشنه حد ديگر مىگردد و بيشتر احساس نارضايى مىنمايد.
نتوان تماشاچى صحنههاى بىعدالتى بود
على عليه السلام عدالت را يك تكليف و وظيفه الهى،بلكه يك ناموس الهى مىداند،هرگز روا نمىشمارد كه يك مسلمان آگاه به تعليمات اسلامى تماشاچى صحنههاى تبعيض و بىعدالتى باشد.
در خطبه«شقشقيه»پس از آن كه ماجراهاى غم انگيز سياسى گذشته را شرح مىدهد،بدانجا مىرسد كه مردم پس از قتل عثمان به سوى او هجوم آوردند و با اصرار و ابرام از او مىخواستند كه زمامدارى مسلمين را بپذيرد و او پس از آن ماجراهاى دردناك گذشته و با خرابى اوضاع حاضر ديگر مايل نبود اين مسؤوليتسنگين را بپذيرد،اما به حكم اينكه اگر نمىپذيرفتحقيقت لوث شده بود و گفته مىشد على از اول علاقهاى به اين كار نداشت و براى اين مسائل اهميتى قائل نيست،و به حكم اينكه اسلام اجازه نمىدهد كه آنجا كه اجتماع به دو طبقه ستمگر و ستمكش،يكى پرخور ناراحت از پرخورى و ديگرى گرسنه ناراحت از گرسنگى،تقسيم مىشود دست روى دستبگذارد و تماشاچى صحنه باشد، اين وظيفه سنگين را بر عهده گرفت:
لو لا حضور الحاضر و قيام الحجة بوجود الناصر و ما اخذ الله على العلماء ان لا يقاروا على كظة ظالم و لا سغب مظلوم لا لقيتحبلها على غاربها و لسقيت آخرها بكاس اولها. ![[2]نهج البلاغه،خطبه3شقشقيه....](http://imamalinet.net/Iview/Per/images/Ghadir/bal4.gif)
اگر آن اجتماع عظيم نبود و اگر تمام شدن حجت و بسته شدن راه عذر بر من نبود و اگر پيمان خدا از دانشمندان نبود كه در مقابل پر خورى ستمگر و گرسنگى ستمكش ساكت ننشينند و دست روى دست نگذارند،همانا افسار خلافت را روى شانهاش مىانداختم و مانند روز اول كنار مىنشستم.
عدالت نبايد فداى مصلحتبشود
تبعيض و رفيق بازى و باندسازى و دهانها را با لقمههاى بزرگ بستن و دوختن،همواره ابزار لازم سياست قلمداد شده است.اكنون مردى زمامدار و كشتى سياست را ناخدا شده است كه دشمن اين ابزار است،هدف و ايدهاش مبارزه با اين نوع سياستبازى است.طبعا از همان روز اول،ارباب توقع يعنى همان رجال سياست رنجش پيدا مىكنند،رنجش منجر به خرابكارى مىشود و درد سرهايى فراهم مىآورد.دوستان خير انديش به حضور على عليه السلام آمدند و با نهايتخلوص و خيرخواهى تقاضا كردند كه به خاطر مصلحت مهمتر،انعطافى در سياستخود پديد آورد،پيشنهاد كردند كه خودت را از درد سر اين هوچيها راحت كن،«دهن سگ به لقمه دوخته به»:اينها افراد متنفذى هستند،بعضى از اينها از شخصيتهاى صدر اولاند،تو فعلا در مقابل دشمنى مانند معاويه قرار دارى كه ايالتى زرخيز مانند شام را در اختيار دارد،چه مانعى دارد كه به خاطر«مصلحت»!فعلا موضوع مساوات و برابرى را مسكوت عنه بگذارى؟
على عليه السلام جواب داد:
----------------------------------------------
صفحه57
اتامرونى ان اطلب النصر بالجور...و الله لا اطور به ما سمر سمير و ما ام نجم فى السماء نجما،و لو كان المال لى لسويتبينهم فكيف و انما المال مال الله. ![[1]نهج البلاغه،خطبه126....](http://imamalinet.net/Iview/Per/images/Ghadir/bal4.gif)
شما از من مىخواهيد كه پيروزى را به قيمت تبعيض و ستمگرى به دست آورم؟از من مىخواهيد كه عدالت را به پاى سياست و سيادت قربانى كنم؟خير،سوگند به ذات خدا كه تا دنيا دنياست چنين كارى نخواهم كرد و به گرد چنين كارى نخواهم گشت.من و تبعيض؟!من و پايمال كردن عدالت؟!اگر همه اين اموال عمومى كه در اختيار من است مال شخص خودم و محصول دسترنجخودم بود و مىخواستم ميان مردم تقسيم كنم،هرگز تبعيض روا نمىداشتم تا چه رسد كه مال مال خداست و من امانتدار خدايم.
اين بود نمونهاى از ارزيابى على عليه السلام درباره عدالت،و اين است ارزش عدالت در نظر على عليه السلام.
اعتراف به حقوق مردم
احتياجات بشر در آب و نان و جامه و خانه خلاصه نمىشود.يك اسب و يا يك كبوتر را مىتوان با سير نگه داشتن و فراهم كردن وسيله آسايش تن راضى نگه داشت،ولى براى جلب رضايت انسان،عوامل روانى به همان اندازه مىتواند مؤثر باشد كه عوامل جسمانى.
حكومتها ممكن است از نظر تامين حوائج مادى مردم يكسان عمل كنند،در عين حال از نظر جلب و تحصيل رضايت عمومى يكسان نتيجه نگيرند،بدان جهت كه يكى حوائج روانى اجتماع را بر مىآورد و ديگرى بر نمىآورد.
يكى از چيزهايى كه رضايت عموم بدان بستگى دارد اين است كه حكومتبا چه ديدهاى به توده مردم و به خودش نگاه مىكند،با اين چشم كه آنها برده و مملوك و خود مالك و صاحب اختيار است؟و يا با اين چشم كه آنها صاحب حقاند و او خود تنها وكيل و امين و نماينده است؟در صورت اول هر خدمتى انجام دهد از نوع تيمارى است كه مالك يك حيوان براى حيوان خويش انجام مىدهد،و در صورت دوم از نوع خدمتى است كه يك امين صالح انجام مىدهد.اعتراف حكومتبه حقوق واقعى مردم و احتراز از هر نوع عملى كه مشعر بر نفى حق حاكميت آنها باشد،از شرايط اوليه جلب رضا و اطمينان آنان است. كليسا و مساله حق حاكميت در قرون جديد-چنانكه مىدانيم-نهضتى بر ضد مذهب در اروپا بر پا شد و كم و بيش دامنهاش به بيرون دنياى مسيحيت كشيده شد.گرايش اين نهضتبه طرف ماديگرى بود.وقتى كه علل و ريشههاى اين امر را جستجو مىكنيم مىبينيم يكى از آنها نارسايى مفاهيم كليسايى از نظر حقوق سياسى است.ارباب كليسا و همچنين برخى فيلسوفان اروپايى،نوعى پيوند تصنعى ميان اعتقاد به خدا از يك طرف و سلب حقوق سياسى و تثبيتحكومتهاى استبدادى از طرف ديگر برقرار كردند،طبعا نوعى ارتباط مثبت ميان دموكراسى و حكومت مردم بر مردم و بىخدايى فرض شد.
چنين فرض شد كه يا بايد خدا را بپذيريم و حق حكومت را از طرف او تفويض شده به افراد معينى كه هيچ نوع امتياز روشنى ندارند تلقى كنيم،و يا خدا را نفى كنيم تا بتوانيم خود را ذى حق بدانيم.
از نظر روانشناسى مذهبى،يكى از موجبات عقبگرد مذهبى اين است كه اولياء مذهب ميان مذهب و يك نياز طبيعى تضاد برقرار كنند،مخصوصا هنگامى كه آن نياز در سطح افكار عمومى ظاهر شود. درست در مرحلهاى كه استبدادها و اختناقها در اروپا به اوج خود رسيده بود و مردم تشنه اين انديشه بودند كه حق حاكميت از آن مردم است،[از طرف]كليسا يا طرفداران كليسا و يا با اتكا به افكار كليسا اين فكر عرضه شد كه مردم در زمينه حكومت فقط تكليف و وظيفه دارند نه حق.همين كافى بود كه تشنگان آزادى و دموكراسى و حكومت را بر ضد كليسا،بلكه بر ضد دين و خدا به طور كلى بر انگيزد.
اين طرز تفكر،هم در غرب و هم در شرق ريشهاى بسيار قديمى دارد.
ژان ژاك روسو در قرار داد اجتماعى مىنويسد:
«فيلون(حكيم يونانى اسكندرانى در قرن اول ميلادى)نقل مىكند كه كاليگولا(امپراتور خونخوار رم) مىگفته است همان قسمتى كه چوپان طبيعتا بر گلههاى خود برترى دارد،قائدين قوم جنسا بر مرئوسين خويش تفوق دارند.و از استدلال خود نتيجه مىگرفته است كه آنها نظير خدايان،و رعايا نظير چهارپايان مىباشند.» در قرون جديد اين فكر قديمى تجديد شد و چون رنگ مذهب و خدا به خود گرفت،احساسات را بر ضد مذهب بر انگيخت.در همان كتاب مىنويسد:
----------------------------------------------
صفحه58
«گرسيوس(رجل سياسى و تاريخ نويس هلندى كه در زمان لوئى سيزدهم در پاريس به سر مىبرد و در سال 1625 م كتابى به اسم«حق جنگ و صلح»نوشته است)قبول ندارد كه قدرت رؤسا فقط براى آسايش مرئوسين ايجاد شده است،براى اثبات نظريه خود وضعيت غلامان را شاهد مىآورد و نشان مىدهد كه بندگان براى راحتى اربابان هستند نه اربابان براى راحتى بندگان...
هابز نيز همين نظر را دارد.به گفته اين دو دانشمند،نوع بشر از گلههايى چند تشكيل شده كه هر يك براى خود رئيسى دارند كه آنها را براى خورده شدن پرورش مىدهند.» ![[1]قرارداد اجتماعى،ص37 و 38....](http://imamalinet.net/Iview/Per/images/Ghadir/bal4.gif)
روسو كه چنين حقى را«حق زور»(حق قوه)مىخواند،به اين استدلال چنين پاسخ مىدهد:
«مىگويند تمام قدرتها از طرف خداوند است و تمام زورمندان را او فرستاده است.ولى اين دليل نمىشود كه براى رفع زورمندان اقدام نكنيم.تمام بيماريها از طرف خداست،ولى اين مانع نمىشود كه از آوردن طبيب خوددارى نماييم.دزدى در گوشه جنگل به من حمله مىكند،آيا كافى است فقط در مقابل زور تسليم شده،كيسهام را بدهم يا بايد از اين حد تجاوز نمايم و با وجود اينكه مىتوانم پول خود را پنهان كنم،آن را به رغبت تقديم دزد نمايم؟تكليف من در مقابل قدرت دزد يعنى تفنگ چيست؟» ![[2]همان مدرك،ص 40 و نيز رجوع شود به كتاب آزادى فرد و قدرت دولت،تاليف آقاى دكتر محمود صناعى،ص 4 و 5....](http://imamalinet.net/Iview/Per/images/Ghadir/bal4.gif)
هابز-كه در بالا به نظريه او اشاره شده-هر چند در منطق استبدادى خويشتن،خداوند را نقطه اتكا قرار نمىدهد و اساس نظريه فلسفى وى در حقوق سياسى اين است كه حكمران تجسم دهنده شخص مردم است و هر كارى كه بكند مثل اين است كه خود مردم كردهاند،ولى دقت در نظريه او نشان مىدهد كه از انديشههاى كليسا متاثر است.هوبز مدعى است كه آزادى فرد با قدرت نامحدود حكمران منافات ندارد.مىگويد:
«نبايد پنداشت كه وجود اين آزادى(آزادى فرد در دفاع از خود)قدرت حكمران را بر جان و مال كسان از ميان مىبرد يا از آن مىكاهد،چون هيچ كار حكمران با مردم نمىتواند ستمگرى خوانده شود
، زيرا تجسم دهنده شخص مردم است.كارى كه او بكند مثل آن است كه خود مردم كردهاند.حقى نيست كه او نداشته باشد و حدى كه بر قدرت او هست از آن لحاظ است كه بنده خداوند است و بايد قوانين طبيعت را محترم شمارد.ممكن است و اغلب پيش مىآيد كه حكمران فردى را تباه كند،اما نمىتوان گفتبدو ستم كرده است،مثل وقتى كه يفتاح
موجب شد كه دخترش قربانى شود.در اين موارد كسى كه چنين دچار مرگ مىشود،آزادى دارد كارى كه براى آن كار محكوم به مرگ خواهد شد بكند يا نكند.در مورد حكمرانى كه مردم را بيگناه به هلاكت مىرساند نيز حكم همان است،زيرا هر چند عمل او خلاف قانون طبيعت و خلاف انصاف است،چنانكه كشتن«اوريا»توسط«داود»چنين بود اما به اوريا ستم نشد،بلكه ستم به خداوند شد...» ![[5]آزادى فرد و قدرت دولت،ص 78....](http://imamalinet.net/Iview/Per/images/Ghadir/bal4.gif)
چنانكه ملاحظه مىكنيد،در اين فلسفهها مسؤوليت در مقابل خداوند موجب سلب مسؤوليت در مقابل مردم فرض شده است،مكلف و موظف بودن در برابر خداوند كافى دانسته شده استبراى اينكه مردم هيچ حقى نداشته باشند،عدالت همان باشد كه حكمران انجام مىدهد و ظلم براى او مفهوم و معنى نداشته باشد...به عبارت ديگر،حق الله موجب سقوط حق الناس فرض شده است.مسلما آقاى هابز در عين اينكه بر حسب ظاهر يك فيلسوف آزاد فكر است و متكى به انديشههاى كليسايى نيست، اگر نوع انديشههاى كليسايى در مغزش رسوخ نمىداشت چنين نظريهاى نمىداد.
آنچه در اين فلسفهها ديده نمىشود اين است كه اعتقاد و ايمان به خداوند پشتوانه عدالت و حقوق مردم تلقى شود.
حقيقت اين است كه ايمان به خداوند از طرفى زير بناى انديشه عدالت و حقوق ذاتى مردم است و تنها با اصل قبول وجود خداوند است كه مىتوان وجود حقوق ذاتى و عدالت واقعى را به عنوان دو حقيقت مستقل از فريضهها و قراردادها پذيرفت،و از طرف ديگر بهترين ضامن اجراى آنهاست.